
سال نو را به همه دوستان خوبم تبریک میگم امیدوارم سال جدید سالی پر از امید براتون باشه
اندر دل من مه ها دل افروز توئی
یاران٬ هستند لیک دلسوز توئی
شادند جهانیان به نوروز و به عید
عید من و نوروز من امروز توئی
پروردگارا به نام مقدس و پاک تو که راحت روح و آرام بخش دل و جان است ٬ در این ساعت تحویل سال با صفای دل و صفای روح به نیایش کده تو رو می آوریم و همراه با جانهای خسته و دلهایی شکسته دستی به دعا بر می داریم .
پشتیبانمان باش تا پریشان نباشیم ٬
به راه راست هدایتمان کن تا پشیمان نشویم .
ای باغبان هستی ٬ بر ما گل انسانیت و گل محبت بشکوفان ٬
ای شنونده رازها و ای مهربان بر خلایق و ای مطلع بر وقایع ٬
عذرهای ما بپذیر
که تو غنی هستی و ما فقیر
الهی در دلهای ما جز تخم محبت نکار و بر جانهای ما جز الطاف رحمت مدار .
خداوندا ٬ چراغ امید را در دل ما روشن نگاه دار تا راهنمای زندگیمان باشد که در تاریکی نمانیم .
معبودا ٬ همه شادیها بی یاد تو غرور است و همه غمها با یاد تو سرور ٬
خداوندا زبان ما را با گفتار نیک ٬
فکر ما را با پندار نیک ٬
و رفتار ما را به کردار نیک ٬
بدل ساز .
آمین یا رب العالمین
تنها بازماندهي يك كشتي شكسته به جزيره ي كوچك خالي از سكنه اي افتاد.
او با دلي لرزان دعا كرد كه خدا نجاتش دهد. اگر چه روزها افق را به دنبال ياري رساني از نظر مي گذراند كسي نمي آمد.
سر انجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها كلبه اي بسازد تا خود را از عوامل زيان بار محافظت كند و دارا يي هاي اندكش را در آن نگه دارد.
اما روزي كه براي جستجوي غذا بيرون رفته بود' به هنگام برگشتن ديد كه كلبه اش در حال سوختن است و دودي از آن به سوي آسمان ميرود.
متاَسفانه بدترين اتفاق مممكن افتاده و همه چيز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشكش زد.فرياد زد: "خدايا تو چطور راضي شدي با من چنين كاري بكني؟"
صبح روز بعد با بوق كشتي اي كه به ساحل نزديك مي شد از خواب پريد.
كشتي اي آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته ' از نجات دهندگانش پرسيد:
"شما ها از كجا فهميديد من در اينجا هستم؟"
آنها جواب دادند:
" ما متوجه علايمي كه با دود مي دادي شديم."
وقتي اوضاع خراب مي شود' نا اميد شدن آسان است.
ولي ما نبايد دلمان را ببازيم ' چون حتي در ميان درد و رنج ' دست خدا در كار زندگي مان است.
پس به ياد داشته باش : دفعه ي ديگر اگر كلبه ات سوخت و خاكستر شد ' ممكن است دود هاي برخاسته از آن علايمي باشد كه عظمت و بزرگي خدا را به كمك مي خواند.



خوشحالم که شما در خط تیره من هستید
من از مردی می گویم که عهده دار شده بود
در مراسم تدفین دوستی ، سخن بگوید
او به تاریخ های روی سنگ مزار او اشاره کرد
از آغاز ........ تا پایان .
او یاد آور شد که اولی تاریخ زادروز وی است
واشک ریزان از تاریخ بعدی سخن گفت ،
اما او گفت آنچه بیش از همه اهمیت دارد
خط تیره بین آن دو تاریخ است
1382-1313
زیرا این خط تیره تمام مدت زمانی را نشان می دهد
که او بر روی زمین می زیست.....
و اکنون فقط کسانی که به او عشق می ورزیدند
می دانند که ارزش این خط کوچک برای چیست .
اهمیتی ندارد که دارایی ما چقدر است ؛
اتومبیل ها .....خانه ها ..... پول نقد ،
آنچه اهمیت دارد این است که چگونه زندگی می کنیم و چگونه
عشق می ورزیم و چگونه خط تیره خود را صرف می کنیم .
بنابراین در این باره سخت و به تفصیل بیندیشید ....
آیا چیزهایی در زندگیتان هست که بخواهید تغییرشان دهید ؟
چون ابدا نمی دانید چه مدت زمانی باقی مانده ،
که بتوانید آن را نوآرایی کنید .
اگر فقط می توانستیم طوری آهسته حرکت کنیم
که آنچه را درست و حقیقی است، در یابیم
و همیشه کوشش کنیم تا بفهمیم که
دیگران چه احساسی دارند .
و در خشمگین کمتر چالاک باشیم
و قدردانی بیشتری از خود نشان دهیم
و در زندگی خود به مردم چنان عشق بورزیم
که هرگز قبلا عشق نورزیده ایم
اگر با هم با احترام رفتار کنیم
و بیشتر لبخند بزنیم .....
و به خاطر داشته باشیم که این خط تیره ویژه
ممکن است فقط مدت....
نقش
نقش پایی مانده بود از من ، به ساحل ، چند جا
ناگهان ، شد محو ،
با فریاد موجی سینه ساز !
آن که یک دم ، بر وجود من گواهی داده بود ،
از سر انکار می پرسید : کو ؟ کی ؟
کی ؟ کجا؟
ساعتی بر موج و بر آن جای پا حیران شدم
از زبان بی زبانان می شنیدم نکته ها :
این جهان : دریا ،
زمان : چون موج ،
ما : مانند نقش ،
لحظه ای مهمان این هستی ده هستی ربا !
یا سبک پرواز تر از نقش ، مانند حباب ،
بر تلاطم های این دریای بی پایان رها
لحظه ای هستیم سرگرم تماشا ناگهان ،
یک قدم آن سوی تر پیوسته با باد هوا !
باز می گفتم : نه ! این سان داوری بی شک خطاست،
فرق بسیار است بین نقش ما ، با نقش پا
فرق بسیار است بین جان انسان و حباب
هر دو بر بادند اما کارشان از هم جدا :
مردمانی جان خود را بر جهان افزوده اند
آفتاب جان شان در تاروپود جان ما !
مردمانی رنگ عالم را دگرگون کرده اند
هر یکی در کار خودنقش آفرین همچون خدا!
هر که بر اوح جهان نقشی نیفزاید ز خویش ،
بی گمان چون نقش پا محو است در موج فنا
نقش هستی ساز باید نقش بر جا ماندنی
تا چو جان خود ، جهان هم جاودان دارد تو را !
نوشته ای از فریدون مشیری

عشق و دیوانگی
در زمانهای بسیا رقدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود
فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند ، آنها از بیکاری
خسته و کسل شده بودند .
روزی همه فضایل و تباهی ها دور هم جمع شدند . ناگهان ذکاوت
ایستاد و گفت : بیائید یک بازی بکنیم مثلا قایم باشک
همه از پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد من چشم میگذارم.
از آنجائی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی بگردد
همه قبول کردند او چشم بگذارد .
دیوانگی چشم گذاشت و همه رفتند تا جائی پنهان شوند .
یک .....دو......سه ....
لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد .
خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد ،
اصالت در میان ابرها ،
و هوس به مرکز زمین رفت .
دروغ گفت زیر سنگی پنهان می شوم ، اما به ته دریا رفت .
طمع داخل کیسه ای که خود دوخته بود مخفی شد .
دیوانگی همچنان چشم گذاشته بود و می شمرد....
همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و
نمی توانست تصمیم بگیرد.
جای تعجب نیست چون همه می دانیم
پنهان کردن عشق مشکل است
هنگامیکه دیوانگی به عدد صد رسید
عشق پرید و بین یک بوته گل رز پنهان شد .
دیوانگی شمردن اعدادش تمام شد ....
او اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود
زیرا تنبلی اش آمده بود قایم شود .
لطافت را یافت آویزان از شاخ ماه ،
دروغ ته دریاچه ، هوس در مرکز زمین ، ...
یکی یکی همه را پیدا کرد بع غیر از عشق
دیوانگی از یافتن عشق ناامید شده بود که
حسادت در گوشش زمزمه کرد که عشق پشت بوته گل رز است
دیوانگی شاخه چنگک مانندی برداشت و با شدت
آن را در بوته گل رز فرو کرد . دوباره و دوباره ....
تا با صدای ناله ای متوقف شد
عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود پوشانده بود
و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد.
شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بود و دیگر او
نمی تونست جائی را ببیند . او کور شده بود .
دیوانگی فریاد زد : وای من چه کردم ، من چه کردم ...
چگونه می توانم تو را درما نکنم ؟
عشق پاسخ داد : تو نمی توانی مرا درمان کنی اما
اگر می خواهی برای من کاری انجام بدهی
راهنمای من شو .
و اینگونه است که از آن روز به بعد
عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست .

THE BUTTERFLY AND THE COCOON
پیله و پروانه
A small crack appeared on a cocoon
روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد
A man sat for hours and watched carefully the struggle
of the butterfly to get out of that small crack of cocoon.
شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه برای بیرون آمدن ار سوراخ کوچک پیله را تماشا کرد
Then the butterfly stopped striving it seemed that she was
exhausted and couldn't go on trying.
آن گاه تقلای پروانه متوقف شد و به نظر رسید که خسته شده
و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد
The man decided to help the poor creature.
He widened the crack by scissors.
the buterfly came out of cocoon easily, but
her budy was tiny and her wings were wrinkled.
آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند و با برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد
پروانه به راحتی از پیله خارج شد، اما جثه اش ضعیف و بالهایش پروکیده بودند
The man continued watching the butterfly.
He expected to see her wings become expanded to protect her body.
But it didn't happen!
آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد
او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود و از جثۀ او محافظت کند
! اما چنین نشد
As a matter of fact, the butterfly had to crowl
on the ground for the rest of her life, for she could never fly.
در واقع پروانه ناچار شد همۀ عمر را روی زمین بخزد و هرگز نتوانست با بالهایش پرواز کند
The kind man didn't realize that God had arranged the limitation of cocoon,
and the struggle for butterfly to get out of it, so that a certain fluid
could be discharged from her body to enable her to fly afterward.
آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را
خدا برای پروانه قرار داده بود، تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود
و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد
Sometime struggling is the only thing we need to do.
گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم
If God had provided us with on easy life to live without any difficults,
then we became paralysed, couldn't become stronge,
and could not fly.
اگر خداوند مقرر می کرد بدون هیچ مشگلی زندگی کنیم، فلج می شدیم
به اندازۀ کافی قوی نمی شدیم و هرگز نمی توانستیم پرواز کنیم
I asked for strenght, and
He provided me with enough difficulties to become srtong.
I asked for knowledge and
He provided me with problems to solve.
من نیرو خواستم و خداوند مشگلاتی سر راهم قرار داد، تا قوی شوم
من دانش خواستم و خداوند مسائلی برای حل کردن به من داد
I asked asked for prosperting and promotion, and
He provided me with ability to think and hands to work.
I asked for bravery, and
He provided me with obstacles to overcome.
من سعادت و ترقی خواستم و خداوند به من قدرت تفکر و زور بازو داد تا کار کنم
من شهامت خواستم و خداوند موانعی سر راهم قرار داد، تا آنها را از میان بردارم
I asked for motivation, and
He showed me people who needed help.
I asked for love and
He provided me with opportunity to give love to others.
من انگیزه خواستم و خداوند کسانی را به من نشان داد که نیازمند کمک بودند
من محبت خواستم و خداوند به من فرصت داد تا به دیگران محبت کنم
I didn't get what I wanted...
but
I was provided with what I needed.
... من به آنچه خواستم نرسیدم
اما
آنچه نیاز داشتم، به من داده شد
Don't worry, fight with difficulties and
be sure that you can prevail over them.
نترس، با مشکلات مبارزه کن و بدان که می توانی بر آنها غلبه کنی
از کتاب پیله و پروانه پرستو ابراهیمی

عجب صبری خدا دارد"
عجب صبری خدا دارد،گر من جای او بودم همان یک لحظه اول که ظلم را میدم از مخلوق بی وجدان جهان را باهمه زیبایی و زشتی به روی یکدگر ویرانه می کردم .
عجب صبری خدا دارد،گر من جای او بودم که میدیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامه رنگین زمین اسمان را وازگون مستانه میکردم.
عجب صبری خدا دارد،گر من جای او بودم برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان ، هزاران لیلی ناز افرین را کوه به کوه اواره و دیوانه میکردم.
عجب صبری خدا دارد،گر من جای او بودم که در همسایه صدها گرسنه ، بزم عیش و نوش را چو میدیدم ، نخستین سفره مستا نه را خاموش اندم بر لب پیشانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد،گر من جای او بودم نه طاعت می پذیرفتم ، نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده ، پاره پاره در کف زاهد نمایان تسبیح صد دانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد،گر من جای او بودم به عرش کبریایی با همه صبر خدایی تا که می دیدم عزیزنابجایی ناز بر یک ناروا کرده ، خواری می فروشد گر دانش این چرخ بی صبرانه وارونه می کردم.
جب صبری خدا دارد ، گر من جای او بودم ....
چرا من جای او باشم؟
همین بهترکه او خود ،جای خود بنشسته ، تاب دیدن زشتکاری های این مخلوق رادارد وگرنه من به جای او چو بودم یک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل وفرزانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد
عجب صبری خدا دارد
عکس هوایی از خانه دل
آنگاه که دوست داری کسی همواره به یاد تو باشد به یاد من باش که من همیشه به یاد توأم .
(سوره بقره)
ای خدا ...
ای خدا این وصل را هجران مکن
سرخوشان عشق را نالان مکن
باغ جان را تازه و سرسبز دار
قصد این مستان و این بستان مکن
چون خزان بر شاخ وبرگ دل مزن
خلق را مسکین و سرگردان مکن
بر درختی کاشیان مرغ تست
شاخ مشکن٬ مرغ را پران مکن
جمع و شمع خویش را بر هم مزن
دشمنان را کور کن٬ شادان مکن
گر چه دزدان٬ خصم روز روشنند
آنچه می خواهد دل ایشان مکن
کعبه اقبال این حلقه است و بس
کعبه ی اومید را ویران مکن
نیست در عالم ز هجران تلخ تر
هر چه خواهی کن ولیکن آن مکن
دیوان شمس/ حضرت مولانا

روزی دروغ به حقیقت گفت:میل داری با هم به دریا برویم و شنا کنیم ؟
حقیقت ساده لوح پذیرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل
رفتند . وقتی به ساحل رسیدند حقیقت لباسهایش را درآورد . دروغ حیله
گر لباسهای او را پوشید و رفت از آن روز همیشه حقیقت عریان و
زشت است اما دروغ در لباس حقیقت با ظاهری آراسته نمایان می شود.